|
روزي مردي خواب عجيبي ديد.ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها مينگرد.هنگام ورود دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را توسط پيك ها از زمين مي رسند باز مي كنند و آنها را داخل جعبه ميگذارند.مرد از فرشته پرسيد شما چه كار مي كنيد؟فرشته در حالي كه نامه اي را باز ميكرد گفت:اينجا بخش دريافت است و ما دعاهاي مردم را از خدا تحويل ميگيريم .مرد كمي جلوتر رفت باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت ميگذارند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.مرد پرسيد شما چه كار ميكنيد؟يكي از فرشتگان با عجله گفت:اين جا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم.مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته با تعجب از فرشته پرسيد شما چرا بيكاريد؟فرشته جواب داد اينجا بخش تصديق جواب است مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده باشد بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند مرد پرسيد:مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ داد:بسيار ساده فقط كافيست بگويند خدايا شكر!!!!
چهار شمع به آرامي در حال سوختن بودند.محيط آنچنان آرام و بيصدا بود كه ميشد به صحبتهايشان گوش داد.اولي گفت:من "صلح"هستم كسي نميتواند مرا براي هميشه روشن نگاه دارد من مطمئنم كه خاموش ميشوم.لحظه اي نگذشت كه شعله اش كاهش يافت و خاموش گشت.دومي گفت:من"ايمان" هستم وجود من ضروري نيست پس چندان مهم نيست كه من روشن باقي بمانم.سخنش كه به پايان رسيد نسيم ملايمي وزيد و آن را خاموش كرد.شمع سوم با ناراحتي گفت:من"عشق"هستم من توان روشن ماندن را ندارم مردم مرا به كناري نهاده اند و از اهميت من بي خبرند آنها حتي فراموش ميكنند كه به كسي كه به ايشان از همه نزديكتر است عشق بورزند.زماني طول نكشيد كه او نيز خاموش شد.ناگهان كودكي وارد شد و با ديدن سه شمع خاموش گفت:چرا شما خاموش هستيد؟شما بايد همه روشن باشيد و سپس به آرامي شروع به گريستن كرد.در اين لحظه شمع چهارم گفت:نترس تا زمانيكه من هنوز ميدرخشم ميتوانيم شمع هاي ديگر را نيز دوباره بيفروزيم.من"اميد"هستم بدين ترتيب همه ما دوباره ميتوانيم روشن بمانيم.اميد ايمان صلح و عشق.كودك با چشمهاي درخشان شمع اميد را برداشت و با آن شمع هاي ديگر را روشن كرد. نور اميد نبايد هيچگاه از زندگيتان بيرون رود...
استادي در شروع كلاس درس ليواني پر از آب به دست گرفت آن را بالا گرفت كه همه بينند.بعد از شاگردان پرسيد به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟شاگردان جواب دادند 50گرم 100گرم 150گرم استاد گفت:من هم بدون وزن کردن نمیدانم دقيقا وزنش چقدر است.اما سوال من این است:اگر من این ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟شاگردان گفتند هيچ اتفاقی نمی افتد.استاد پرسید:خوب اگر يك ساعت همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟يكي از شاگردان گفت: دست تان كم كم درد مي گيرد.حق با توست. حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه؟شاگرد ديگري جسارتا گفت:دست تان بي حس مي شود.عضلات به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و فلج مي شوند.و مطمئنا کارتان به بيمارستان خواهد كشيد و همه شاگردان خندیدند.استاد گفت:خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن لیوان تغییركرده است؟شاگردان جواب دادند: نه.پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ در عوض من بايد چه كنم؟شاگردان گيج شدند. يكي از آنها گفت:ليوان را زمين بگذاريد.استاد گفت: دقيقا مشكلات زندگي هم مثل همين است.اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشكالي ندارد اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگه شان داريد فلج تان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود. فكر كردن به مشكلات زندگي مهم است اما مهمتر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خواب آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريدهر روز صبح سر حال و قوي بيدار ميشويد و قادر خواهيد بوداز عهده هر مسئله و چالشي كه برايتان پيش مي آيد برآييد....
مردي به سلماني رفت تا صورت و موهايش را اصلاح كند.همين كه مرد آرايشگر شروع به كار كرد آنها شروع به صحبت كردند.آرايشگر گفت:من فكر ميكنم كه خدا وجود ندارد.مشتري تعجب كرد و پرسيد چرا چنين چيزي ميگويي؟مرد آرايشگر جواب داد:خوب اگر به خيابان بروي متوجه ميشوي كه چرا خدا وجود ندارد.به من بگو اگر خدا وجود دارد چرا اين همه درد و رنج در اطراف است.من نميتوانم خدايي را دوست داشته باشم كه اين همه بلا و مصيبت ميبيند.مرد مشتري لحظه اي فكر كرد اما چون نميخواست با آرايشگر صحبت كند سكوت كرد.وقتي كار مشتري تمام شد آرايشگاه را ترك كرد و به خيابان رفت در آنجا با مردي مواجه شد با صورتي كثيف موها و ريشهاي بلند و نامرتب.مرد فورا به آرايشگاه برگشت و گفت:من فكر ميكنم اين حوالي آرايشگري وجود ندارد!مرد آرايشگر با تعجب گفت:چرا چنين حرفي ميزني من اينجا هستم تا چند دقيقه پيش داشتم موهاي تو را اصلاح ميكردم.مرد مشتري گفت:همين كه گفتم آرايشگري وجود ندارد.اگر اينطور نيست چرا مردم كثيف و با موها و ريش نامرتب در خيابان در آمد و شد هستند؟اما آرايشگ ر وجود دارد مردم خودشان پيش من نمي آيند.مرد جواب داد:دقيقا مسئله همين است خدا مطمئنا وجود دارد اما اين مردم هستند كه به سويش نمي روند و جستجويش نميكنند.دليل اين همه درد و رنج در دنيا نيز همين است!!!
در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است.او به من گفت:غم هايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن.من نيز چنين كردم و غم هايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم را در جعبه طلايي!با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر ميشد اما از وزن جعبه سياه كاسته ميشد!در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است.جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم پس غمهاي من كجا هستند؟؟!! خداوند لبخندي زد و گفت :غمهاي تو اينجا هستند نزد من! از او پرسيدم خدايا چرا اين جعبه ها را به من دادي؟چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه سوراخ را؟و خدا فرمود:فرزندم جعبه طلايي مال آن است كه قدر شاديهايت را بداني و جعبه سياه تا غمهايت را رها كني!!! خدا جونم خیلی دوستت دارم...
در مجالي كه برايم باقيست باز همراه شما مدرسه اي می سازيم كه در آن همواره اول صبح به زباني ساده مهرتدريس كنند و بگويند خدا خالق زيبايي و سراينده عشق آفريننده ماست مهربانيست كه ما را به نكويي دانايي زيبايي و به خود مي خواند جنتي دارد نزديك زيبا و بزرگ دوزخي دارد به گمانم كوچك و بعيد در پي سودايي ست كه ببخشد ما را و بفهماندمان ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست در مجالي كه برايم باقيست باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم كه خرد را با عشق علم را با احساس و رياضي را با شعر دين را با عرفان همه را با تشويق تدريس كنند لاي انگشت كسي قلمي نگذارند و نخوانند كسي را حيوان و نگويند كسي را كودن و معلم هر روز روح را حاضر و غايب بكند و به جز از ايمانش هيچ كس چيزي را حفظ نبايد بكند مغزها پر نشود چون انبار قلب خالي نشود از احساس درس هايي بدهند كه به جاي مغز دل ها را تسخير كند از كتاب تاريخ جنگ را بردارند در كلاس انشا هر كسي حرف دلش را بزند غير ممكن را از خاطره ها محو كنند تا كسي بعد از اين باز همواره نگويد هرگز و به آساني همرنگ جماعت نشود زنگ نقاشي تكرار شود رنگ را در پاييز تعليم دهند قطره را در باران موج را در ساحل زندگي را در رفتن و برگشتن از قله كوه و عبادت را در خدمت خلق كا را در كندو و طبيعت را در جنگل و دشت مشق شب اين باشد كه شبي چندين بار همه تكرار كنيم عدل آزادي قانون شادي... امتحاني بشود كه بسنجد ما را تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده ايم در مجالي كه برايم باقيست باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم كه در آن آخر وقت به زباني ساده شعر تدريس كنند و بگويند كه تا فردا صبح خالق عشق نگهدار شما...
کوله بارت را بر بند!!! شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم، بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم!!! ای سبکبال در این راه شگرف،در دعای سحرت،در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد نبر من جا مانده بسی محتاجم...
تولدت مبارک ! صدساله بشی I just want to say,happy Birthday to you,my dear ,dear friend you have always been there for me and our friendship will never END
فنجان چاي زيبايي در يك مغازه عتيقه فروشي توجه زن و مرد جواني كه عاشق اجناس آنتيك بودند را به خود جلب كرده بود همين كه آن زوج فنجان زيبا را در دست گرفتند فنجان چنين گفت:من از اول فنجان زيبا و دلنشين نبودم در ابتدا گلي سرخ بودم استادم مرا برداشت و ورز داد هر چه كه فرياد زدم بس است مرا تنها بگذار گفت:هنوز نه!سپس او مرا در كوره قرار داد باورم نميشد آيا او ميخواست مرا بسوزاند؟فرياد زدم بس است اما او سرش را تكان داد و گفت: هنوز نه!سپس مرا بيرون آورد و داخل قفسه اي قرار داد تا خنك شدم سپس دودها را زدود و مرا رنگ كرد دودها بسيار بد بودند و من احساس خفگي ميكردم. سپس مرا تميز كرد و با نقش و نگارهاي زيبا آراست.اما دوباره مرا در كوره گذاشت اين بار هم فريادهاي من به جايي نرسيد و وقتي مرا براي بار دوم از كوره بيرون آورد و در قفسه قرار داد آيينه اي را روبرويم قرار داد و گفت: خودت را ببين.باورم نميشد.اين منم؟!من چقدر زيبا هستم.سپس صاحبم به من گفت:ميدانم كه دردناك بود كه تو را ورز ميدادم اما اگر اين كار را نميكردم تو خشك ميشدي.ميدانم كه سخت بود وقتي تو را روي ماشين مي چرخاندم و مي چرخاندم اما اگر اين كار را نميكردم تو خرد ميشدي و فرو مي ريختي. ميدانستم كه بسيار وحشتناك است كه تو را در آتش قرار دهم اما اگر اين كار را نميكردم تو ترك ميخوردي.من مي دانستم وقتي تو را با دودها برس مي زدم و تو را رنگ ميكردم بسيار آزار دهنده بود اما اگر اين كار را نميكردم تو هرگز مقاوم نميشدي و رنگ نميگرفتي.و در آخر نيز مي دانستم كه با گذاردن دوباره تو در كوره بسيار اذيت ميشدي اما اگر اين كار را نميكردم مقاومتت تثبيت نميشد و خيلي زود آن را از دست ميدادي.اما حالا تو يك موجود كاملي... خداوند ميداند كه چه ميكند!او مجسمه ساز است و ما گل!! ای خدا حالا چی میشد از همون اول مجسمه می بودیم
ماه من غصه چرا؟! آسمان را بنگر كه هنوز بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبي و پر از مهر به ما ميخندد! يا زميني را كه دلش از سردي شبهاي خزان نه شكست و نه گرفت! بلكه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد كشيد و در آغاز بهار دشتي از ياس سپيد زير پاهامان ريخت تا بگويد كه هنوز پر امنيت احساس خداست! ماه من غصه چرا؟! تو مرا داري و من هر شب و روز آرزويم همه خوشبختي توست! ماه من!دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن كار آن هايي نيست كه خدا را دارند... ماه من!غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد يا دل شيشه ايت از لب پنجره عشق زمين خورد و شكست با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن و بگو با دل خود كه خدا هست خدا هست او هماني است كه در تارترين لحظه شب راه نوراني اميد نشانم مي داد... او هماني است كه هر لحظه دلش مي خواهد همه زندگي ام غرق شادي باشد... ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد! معني خوشبختي بودن اندوه است...! اين همه غصه و غم اين همه شادي و شور چه بخواهي و چه نه!ميوه يك باغند همه را با هم و با عشق بچين... ولي از ياد مبر پشت هر كوه بلند سبزه زاري است پر از ياد خدا و در آن باز كسي ميخواند كه خدا هست خدا هست و چرا غصه؟!چرا؟!
ای وسیع آسمان و ای ترنم باران بهاری! پدر روزت مبارک... مادرم شبنم گلبرگ حیات پدرم عطر گل یاس بقاست مادرم وسعت دریای گذشت پدرم ساحل زیبای لقاست ..... روز پدر... روز مادر... خدا جون میگن از مشکلات زندگی شکایت نکن،کارگردان خوب همیشه نقش های دشوار رو به بازیگران خوب میسپاره!شاید منم از نوع خوبا هستم چی میشد اگه... اصلا بی خیال!
چشم گشودم درخشش مهربانی ات را دیدم،پا به خیابان گذاشتم،دست های گرمت را حس کردم،به مدرسه رفتم و درس عشق خواندم،مادر را بزرگتر از همه کلمات نوشتم و پدر را در کنار تو.هرگز مهرت را پاک نخواهم کرد. مهربانترینم!ای صبور صمیمی،بیتابیت را بر نمیتابم و شکیباییت را می ستایم،ای میهمان آرامش خرابه های دلم،آغوش انتظار به صمیمانه های شانه ات گشوده ام و آمدنت را هر لحظه چشم انتظارم. حضور خالصانه ی تو،زندگی آشفته ی مرا سامان می بخشید،حضور تو ای نازنین کافی بود تا زندگی را دیوانه وار دوست بدارم.از بهشت خبر میرسد که تو در ازل،یک شاخه گل سرخ بودی که در همسایگی فرشته ها زندگی میکردی.یک روز فرشته ای زیبا گلبرگی از تو را به زمین آورد تا همه باغ ها رنگ و بوی تو را بگیرند. از فرشته ها خبر میرسد که تو را با کلمه های خاکی نمی توان نوشت و با دست های تهی نمی توان به تصویر کشید.کاش می شد دوباره کودک بود و در دامان تو به دیدار بهشت رفت و در چشم های تو زیباترین دریاچه های دنیا را دید... در کجای زمین بیابمت؟؟!! کاش تا همیشه با من بودی ای نازنین مادر!!! تموم مهربونی ها،عشق،دوست داشتن،زندگی،امید...تو وجود مادر خلاصه میشه! همدم تنهاییت،شریک غصه هات مادره!قدرشو بدون... دوست(duset)داشتمو دارمو خواهم داشت//مادر//روزت مبارک.
درياچه باش..... استاد پير از شاگرد غمگينش خواست تا مشتي نمك در ليوان آب بريزد وسپس از آن بچشد.سپس از او پرسيد:چه مزه اي ميداد؟جوان گفت:وحشتناك بود!سپس استاد از جوان خواست كه دوباره قسمتي نمك بردارد اما اين بار در درياچه اي بريزد و از آن بچشد.پس از او پرسيد:چه مزه اي ميداد؟جوان گفت:خوب! استاد گفت نمك را احساس كردي؟جوان گفت:خير.... استاد در كنار شاگردش نشست و دستان او را در دست خود گرفت و گفت:غم و ناراحتي زندگي مثل همين نمك ميماند نه كمتر نه بيشتر.مقدار درد و غم هيچ گاه كم و زياد نميشود همواره ثابت است اما مقداري كه ما ميچشيم با توجه به ظرفي كه در آن قرارش ميدهيم تغيير ميكند.پس هنگام فرا رسيدن درد و غم سعي كن تا ظرفيتت را افزايش دهي.ليوان بودن را كنار بگذار،درياچه باش!!!!! بعد از ۳۲روز!!!!سلام خوبيد؟خوشيد؟سلامت؟روزگار بر وقف،وفق...(حالا هر چي اميدوارم هر كجاي اين سرزمين كه سراي من است هستيد قطار موفقيتتون روي ريل خوشبختي در حركت باشه.... دوستون داريم(منو يكتا)تا موقعي كه ستارگان در گستره ي كهكشونها ميدرخشن ...WIIL BACK SOON
الو … الو… سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم … هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما… بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد… خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه…کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است … بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي… کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...
|
About
هفته اوّل آبان 1388 هفته چهارم مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته دوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 Authorsیکتاهستی Links
پشت بام سکوت/ونوس مرداسی |